برگ های دفترم ، نامه های باز نشده ، ساعت گذشته از نیمه شب ، عکس جلوی رویم . . . چه چیز در این ها من را تا این موقع شب بیدار نگه داشته ؟ چه چیز در من این طور شور برانگیخته که حتی برای نشستن نیز ارام و قرار ندارم ! مهربانم ! بگذار برای لحظه ای دور شوم از این سیال خاکی و زمینیان را رها سازم و قدم بگذارم به دنیای رویاها ! کنارت ارام بنشینم و تنها نگاهت کنم مثل همین روزها که ساعت ها می گذرد و من از تلنگر گذشت زمان بی خبر می مانم زیرا ای رویای نیمه تمام من ، زمان انگار در نگاه تو ایستاده است . . . ادمیان می کوشند برای زندگی بهتر ، روز های بهتر ، ثانیه های بهتر ، اما تو که هستی دیگر احتیاجی به تلاش برای رسیدن به این ها نیست من همه را یک جا در آغوش دارم ! بگذار از عشق سخن نگویم . . . نمی خواهم وسعتش را در حصار کلمات محدود کنم ! چراکه دوست داشتنت برای من نه در کلام بود نه در نگاه ! چیزی است وسیع تر از همه ی این ها ، وسیع است و با نجابت ، مانند دلت ! با شکوه است و پر رمز و راز ، همانند چشمانت !عمیق است و پر از صداقت ، همانند اندیشه هایت ! شاید معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها ، من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام !چه رازیست در این فاصله نمی دانم که هر چه میگذرد مرا شیداتر می کند ... بگذار از عشق سخن نگویم ؛ بیشتر از ثانیه هایی که گذشت !
بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت . . . به ژرفناکی نگاهت !
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم !!!
دوستت دارم مهربانم ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:45 توسط شیوا |