من ارومم و منتظر، که من رو به سوی خود بخوانی . . . در گوشم از رویاهایمان زمزمه کنی و دیدگانت را اینه ی وجودم قرار دهی . . . و بارها و بارها به من بگویی که " دوستم داری " نمی خواهم لحظه ای از یادم دور شود ! و می نویسم برای روزهایی که تنها امیدشان مرا به زندگی دعوت می کند . . . مشکلات روحم را لحظه ای ازرده خاطر می کند ولی قلب من با تکیه به تو همه چیز رو فراموش می کنه حالا من ساکت و ارام ؛ منتظر می مونم تا زمانی تو بیایی و بگویی که " برای همیشه با منی " تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم یک قله ی بلند رو به تنهایی فتح کنم ! تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم بر همه ی بدی هام غلبه کنم ! تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم با نیروی ایمانم روی اب ها قدم بزنم ! تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم شوق پرواز رو در نگاه بادبادک ببینم ! دنیا در دستان من است . . . من قدرتمند هستم وقتی در اغوش توام . . . تو من رو رشد می دی . . . بیشتر از اونی که بتونم باور کنم ! بیشتر از اونی که کلمات معنیش رو بفهمند بیشتر از اونی که اسمان بتونه ابی در خودش جمع کنه دنیا در دستان من است . . . من قدرتمند هستم وقتی در اغوش توام تو من رو رشد می دی . . . بیشتر از اونی که بتونم باور کنم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:3 توسط شیوا |