می روی و زجه های نگاهم بدرقه ی راهتند می روی و من و دنیای کوچکم باقی می مانبم نیستی و من صبح به صبح که بیدار می شوم عاشق تر از قبل ام بی قرارتر از همیشه بی طاقت تر از هر زمان و باز به پنجره چشم می دوزم نگاهم پرواز کنان تا فردا می رود روی شانه ات می نشیند و تازه اول راه این جاست برگ ریزان پائیز است من چون دیوانگان با برگ ها سخن گویم وه ه ه چه زیبا جوابم دهند آه باز می اید خاطراتت سوار بر اسب افسانه ای رویاهایم باز من همان دخترک شادم که می نشیند منتظر شهزاده قصه هایش به سردی می رود هوا آری زمستان هم در پیش است سردی و سفیدی برف ها همان جاپاهای همیشگی است باز تو نیستی و من تنها طعم ادم برفی می فهمم تنها سردی هوا گرما بخشم است باید گم شوم در میان سرمای زندگی ام کم کمک بهار هم می رسد بوی خوشبوی شکوفه ها من مست مستم از عطر بهار ومن باز یک ارام غمگینم به تنهایی اتاقم پناه می برم تا شاید برایم همدمی باشد شعر می گویم و شعر می گویم می نویسم و می نویسم از تو و قلب مهربانت از من و همه هراس رفتنت از همه دلتنگی هایم بی تو از همه نگاه های حسرت بارم بعد تو اما تو باز نیستی و من هنوز هم تنهایم
عشق چیزی جاودانه است ، جزئی از ابدیت است . اگر رشد پیدا کنی ، راه و رسمش را بدانی و واقعیات زندگی عاشقانه را بپذیری و درک کنی ، انگاه عشق روز به روز رشد می کند و شاخه و برگ بیشتری می یابد . ازدواج فرصتی بی نظیر برای رویش در بستر عشق خواهد بود . . . " اشو " خواهر گلم نامزدیت رو بهت تبریک می گم ایشالا هزار سال با عشق زندگی کنی

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:0 توسط شیوا |