قصه ؟؟؟ هر کدوم از ما یه قصه ایم اگه روزهامون رو به تحریر کاغذ بیاریم ما هم می شیم یه رمان معروف !!! ولی یه مشکل داریم اونم اینکه متاسفانه قصمون پایان نداره....یه تکراره ....یه عادت ..که روزها با خورشید شروع می شه و شب ها با خورشید تموم می شه و در اخر باید ستاره ها رو به انتظار والتماس بیفتیم که یه تکرار دیگه تکرار شه.... باید یه تجربه باشیم که مامان ها شبا موقع خواب به جای لالایی برای بچه هاشون بگن تا خوابشون ببره و همیشه هم یادشون بمونه که وقتی بزرگ شدن مثل ما تجربه نشن تجربه؟؟؟ نمی دونم تجربه چند تا بخش داره ؟؟؟ من تجربه کدوم ادم هستم ؟؟؟ قراره کدوم داستان با من پایان بپذیره؟؟؟ کارم شده وصف و وصف و وصف هر چی بهم بدبد با هر سبکی بخواید رئالیسم رمانیسم کلاسیسم سمبولیسم پس چرا خودم رو به تحریر نمی شینم شاید من به پایان داستان رسیده باشم!! ...... خاطرات کودکی هایم در نقاشی ها انتها می یافت در کوه ها و تک خورشیدم در دو چشم زیبا و ابرویی کمان سبز مثل سرو همیشه ازاد همیشه فراخ حالا نقاشی ها را با جنبه دیگر می بینم تازگی ها سکوت را به رنگ می کشم .... * * * * * * * * * این فقط ماله توئه بهترین... روزها را ببین شب ها را به انتظار می نشینند و شب ها ستاره ها یکدیگر را شماره می کنند بار دیگر از تو تا فرداها می نشینم خورشید ها می ایند و می روند لحظه ها به التماس می افتند و هنوز روز ها منتظرند ثانیه ها را ببین با هر بار باران خیس خیس می شوند و فقط خدا می داند که من می خواهم ستاره ها به صف بکشم تا شاید تک ستاره ی تو برایم چشمک بزند

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:13 توسط شیوا |