می روم و زجه های نگاه تو تا امتداد تلاقی چشم هایمان جاریست می روم و دور می شویم از هم با انکه نزدیکی قلب هایمان باقیست می روم و فاصله ی لبخند تلخ تو تکرار می شود در فضای دلم و اکنون ٫ کنار من ٫ اینجا جای تو تا بی نهایتش خالیست لحظه ی جدایمان تا ابد پر از ابهام یک ترس پوشالی پر از ترس دوباره ندیدن ها بدون یکدیگر نفس کشیدن ها رها در خلائی سرد است هم اغوش با تن تمام غم هاست می روم و زیر لب می گویم آری آری می بینمت ! دوباره . . . فردا ! هر چند ٬ میان امروز و فردامان غم تلخ جدایی به جای خون میان رگ هامان جاریست . . .
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:40 توسط شیوا |