تبليغاتX
یه لحظه وایسا!!!! منم حرف دارم...

 

دوتا پرنده . . . دو فلب عاشق

چطور جدا ز هم بمون ؟؟

دلای خسته . . . دل شکسته

چطور جدا زهم بخونن ؟؟

تو ای زمونه ببین چگونه پرنده ها

جدا ز خونه . . . از اشیونه اند

به سینه من هنوز امیدی

به شوق دیدن محالی

به خاطر او چه مانده ایا

دگر ز من به جز خیالی

درد بی درمونم رو

با کی قسمت بکنم

با غم دوری

کاشکی عادت بکنم

خاموش وغمگین

چون شام یلدا بی ستاره

بین من و او راهی که تنها شوره زاره 

 

خسته چند بخشه ؟؟

دو بخش ؟ ولی فکر کنم من به اندازه 1000 بخشش رو خودم دیدم . . . احتمالا اشتباهی شده . . . چون من به اندازه 1000 بار خستگی رو روی شونه هام احساس کردم و تنها کاری که برای دلگرمیم تونستم بکنم این بود که نزارم دیگران بفهمن که گیر بدن چرا خسته ای و ساکت توی خودت فرو رفتی . . .

اره ! باور کن اشتباهی در این کلمه است چون من فرسنگ ها خسته ام . . . اگر این کلمه تنها دو بخش داره ولی من احساس می کنم که سال هاست که خسته ام . . . با اینکه شاید چند ساعتیست  که از شروع خستگیم می گذره ولی من تمامی خستگی های دنیا را یک جا باهم احساس کردم . . .

 

من چون بیماری که از بیماریش رنج می برد از دوریت رنج می برم . . . سخنی بر گفتن ندارم که هر چه هست از فراق توست . . . شاید همین اندوه مداوم است که من را از نوشتن باز می دارد . . . و من رو تا این موقع بیدار نگه داشته است . . .

 

نه ! بی قراری نمی کنم . . . باور کن که من خوب خوبم و اگر از کنکاش دوریت نالانم به کارهایم تاثیری نمی گذارد . . . من بی قراری نمی کنم ! همین طوری که قول دادم  . . . . همین طوری که از صمیم قلبم گفتم : چــــشم  . . . هر چند کاش این رو از من نمی خواستی ولی حالا که خواستی دیگر چیزی نمی گویم . . .

 

سخن از نبودنت است که گاهی انقدر در جلوی چشمانم نیستی که اشک حواسم را پرت می کند ولی خب این روز ها همه با من همدل و هم پایند و با من مدارا می کنند . . . نمی دانم چطور می توانم این کار رو به پایان برسانم ولی امید وارم سربلند از این کار بیرون بیایم . . .

 

من ان روز را انتظار کشم که لذتی لبالب وجودم را فراگرفته است که از مرور یاد و خاطره ی این روز ها ارزش بودنت را به خود یاد اور شوم . . .

 

 

به امید ان روز

آمین

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:57 توسط شیوا |


 

 

 

من ارومم و منتظر، که من رو به سوی خود بخوانی . . .  

 

در گوشم از رویاهایمان زمزمه کنی و دیدگانت را اینه ی وجودم قرار دهی . . .

 

و بارها و بارها به من بگویی که " دوستم داری " نمی خواهم لحظه ای از یادم دور شود ! 

 

و می نویسم برای روزهایی که تنها امیدشان مرا به زندگی دعوت می کند . . .  

 

مشکلات روحم را لحظه ای ازرده خاطر می کند

 

ولی قلب من با تکیه به تو همه چیز رو فراموش می کنه

 

حالا من ساکت و ارام ؛ منتظر می مونم تا زمانی تو بیایی و بگویی که

 

                                " برای همیشه با منی "

 

 

تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم یک قله ی بلند رو به تنهایی فتح کنم !

 

تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم بر همه ی بدی هام غلبه کنم !

 

تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم با نیروی ایمانم  روی اب ها قدم بزنم !

 

تو من رو رشد می دی طوری که من می تونم شوق پرواز رو در نگاه بادبادک ببینم !

 

 

دنیا در دستان من است . . .

 

من قدرتمند هستم وقتی در اغوش توام . . .

 

تو من رو رشد می دی . . . بیشتر از اونی که بتونم باور کنم !

 

بیشتر از اونی که کلمات معنیش رو بفهمند

 

بیشتر از اونی که اسمان بتونه ابی در خودش جمع کنه

 

 

 

 

دنیا در دستان من است . . .

 

من قدرتمند هستم وقتی در اغوش توام

 

تو من رو رشد می دی . . . بیشتر از اونی که بتونم باور کنم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:3 توسط شیوا |


 

من دلم به اتاقی خوش است

که صبح به صبح به جای خورشید

صورت رویایی تو را در بر می گیرد

و لبخند زیبای تو میزبان هر روزم می شود

من دلم به هوایی خوش است

که از بازدم قدم هایت شور زندگی می بیند

و برای پرنده ی ارزوهایم فضایی می شود

از هر اکسیژنی مهربان تر

من دلم به اوازی خوش است

که ترانه اش تو باشی تا تکرار نامت

ردیف شعرهایم شوند و انعکاس یادت

اهنگی موزون بخشد به شعرم

از هر قافیه اهنگین تر

من دلم به خوابی خوش است

از هر پروانه تهی

ولی به وسعت زیبایی بال هایش

نرمین چون برف سفید

من دلم از برای با تو بودن خوش است

از برای یادی که می گذرد هر چند کوتاه

ولی از هر عسل شیرین تر

از هر ابریشم خیالی نرم تر

و عاری از دروغ های کودکانه ای

که دنیایی را با خود به یغما می برد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:25 توسط شیوا |


 

من هستم

گرچه مدتیست بر بوم حیاتمان

به جای گنجشگکان عاشق

کفتار پیر هم نشینی می کند

حال دیگر مهم نیست

که عمر برگ ها به کوتاهی گذشت

و جای شلاق های باد

پوست نرمینشان را به تاراج برده است

و نگاه های بی رمق

سال هاست که پذیرایم شده اند

تو با کدام ارزوی گمشده ام

می خواهی تمام بهایشان را بپردازی

کودکی هایم که رفته اند

اینده هم که در راه است

من تمام رویا هایم را فراموش کرده ام

انقدر که دیگر خودم هم به فراموشی رفته ام

و من هم مثل ساحل – که مدت هاست به سایش موج ها عادت کرده است –

به فرسودگی زندگی ام عادت کرده ام

و با نسیمی تنگ

هم سفر شده ام

دیگر فرقی ندارد

طوفان باشد یا گردباد

من مدت هاست که عمرم را وقف کرده ام

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:32 توسط شیوا |