به افتاب نگاه می کنم انگار خودم وزندگیم رو توش می بینم... به نقاشی فردام ادامه می دم و توی افکارم غوطه ور می شم صدای بوق ماشین ها مثل کشیدن ناخن روی نخته سیاه کلاسمان گوشم رو می خراشاند ولی باز به راهم ادامه می دم . . دارم زندگیمو به ابدیت پیوند می زنم . . . از پشت سر صدای خنده ی دختر و پسری می یاد نگاشون می کنم چقدر صادقانه دارن وجودشون رو با نگاه هاشون برای هم توصیف می کنن از شادیشون لذت می برم و باز به راهم ادامه می دم صدای داد وبیداد همیشگیه راننده تاکسی ها از دور می اد و باز دعوای همیشگیشون سر مسافر ..اروم به یکشون مقصدمو می گم و بعد با کلی سرو صدا به زور سواریکی از ماشین ها می شم .. توی راه دعوای مشتری ها از گرونی کرایه ها و باز صحبت از سهمیه بندی بنزین ....که دیگه داره حالم بهم می خوره . ترافیک ترافیک ترافیک . . . هیچ وقت تمومی نداره !! تازگی ها صف بنزین هم که دیگه اضافه شده ، سرم رو روی شیشه ی ماشین می زارم به عابر ها که درگیر افکارشون هستن نگاه می کنم چقدر ادم ها خسته به نظر می رسن . . . پیاده می شم ... به دختر اون طرف خیابون نگاه می کنم که تو فکرشه منتظر بمونه ماشین بهتر سوار شه یا همین سمند خوبه ! باز داره سر قیمت بحث می کنه .. بازم به راهم ادامه می دم ... صدای بیگانه ای که می خواد اذیتم کنه ازارم می ده سرعتم رو تند تر می کنم تا ازم بگذره و اونم می ره.. یه دیونه از روبه روم می یاد پیش خودم می گم خوش به حالش عجب دنیایی داره تو دلم بهش غبطه می خورم و می گم زندگی رو فقط اون می کنه .. وفتی نزدیک تر شد ناخداگاه بهش لبخند می زنم ولی اون با نگرانی ازم می ترسه اون جنس ما ادمارو بهتر می شناسه ولی دلم شکست چون نگرانی رو توی چشم های اونم خوندم . . بازم به راهم ادامه می دم افتاب رفته و زندگیم رو به فردا پیوند زده می رسم خونه کسی درو باز نمی کنه پشت در می شینم و همه اتفاقات رو مرور می کنم سرم تیر می کشه . . . یه عالمه چرا می یاد توی ذهنم که براشون جوابی پیدا نمی کنم یه بغض می یاد توی گلوم که قورتش می دم یه فریاد میاد توی حنجرم که فرو می دمش مامانم اومد . . . اشکام رو پاک می کنم و یه خنده زورکی می زارم گوشه لبم همه چیز رو برای مدتی فراموش می کنم... 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:23 توسط شیوا |
به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو سپیده دم ایم مگر تو را جویم بگو کجـــــــــــــــــایی نشان تو گه از زمین گاهی ز اسمان جویم ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجـــــــــــــــــایی کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم به غیر نامت کی نام دیگر ببرم اگر تورا جویم حدیث دل گویم بگو کجـــــــــــــــــایی به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام مگر تورا جویم حدیث دل گویم بگو کجـــــــــــــــــایی به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 20:42 توسط شیوا |
دیدن خبر ناگهانی . . .
هیچی نمی تونم بگم . . . فقط این که به سوگش می شینم خیلی داغونم خیلی همین وااای خدا شعر اخرش شعر اخرش شعر اخرش . . . در انزوای کوچه روح من است که روی دست باد برده می شود و تکه تکه می شود این تازه اول کار است نقطه آغاز نابودی یک انسان شمعدانی ها وقتی که به من می نگرند انگار تجسمی از ریشه خشکیده یک گیاه غمگین را می بینند که با تکیه به دیواری پوسیده سعی می کند بایستد و بگوید: من زنده ام جاودان بمانی
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:55 توسط شیوا |
بر لب جوی فراموشی تو بوته ای می روید من تورا مثل ذارت هوا می خواهم کوه در حسرت یک جرعه طنین من تورا مثل صدا، مثل صدا می خواهم تو به من نزدیکی مثل خورشید به گل مثل تصویر به اب مثل اواز قدم های دو همراه به پل با حضور تو نمی ترسم ازین تاریکی با تو از خلقتم اگاه شدم با تو فهمیدم انسان هستم من تورا مثل خدا می خواهم بگذار ساده و راحت بگویم یارا من تورا می خواهم من تورا می خواهم 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:42 توسط شیوا |
می روی و زجه های نگاهم بدرقه ی راهتند می روی و من و دنیای کوچکم باقی می مانبم نیستی و من صبح به صبح که بیدار می شوم عاشق تر از قبل ام بی قرارتر از همیشه بی طاقت تر از هر زمان و باز به پنجره چشم می دوزم نگاهم پرواز کنان تا فردا می رود روی شانه ات می نشیند و تازه اول راه این جاست برگ ریزان پائیز است من چون دیوانگان با برگ ها سخن گویم وه ه ه چه زیبا جوابم دهند آه باز می اید خاطراتت سوار بر اسب افسانه ای رویاهایم باز من همان دخترک شادم که می نشیند منتظر شهزاده قصه هایش به سردی می رود هوا آری زمستان هم در پیش است سردی و سفیدی برف ها همان جاپاهای همیشگی است باز تو نیستی و من تنها طعم ادم برفی می فهمم تنها سردی هوا گرما بخشم است باید گم شوم در میان سرمای زندگی ام کم کمک بهار هم می رسد بوی خوشبوی شکوفه ها من مست مستم از عطر بهار ومن باز یک ارام غمگینم به تنهایی اتاقم پناه می برم تا شاید برایم همدمی باشد شعر می گویم و شعر می گویم می نویسم و می نویسم از تو و قلب مهربانت از من و همه هراس رفتنت از همه دلتنگی هایم بی تو از همه نگاه های حسرت بارم بعد تو اما تو باز نیستی و من هنوز هم تنهایم
عشق چیزی جاودانه است ، جزئی از ابدیت است . اگر رشد پیدا کنی ، راه و رسمش را بدانی و واقعیات زندگی عاشقانه را بپذیری و درک کنی ، انگاه عشق روز به روز رشد می کند و شاخه و برگ بیشتری می یابد . ازدواج فرصتی بی نظیر برای رویش در بستر عشق خواهد بود . . . " اشو " خواهر گلم نامزدیت رو بهت تبریک می گم ایشالا هزار سال با عشق زندگی کنی

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:0 توسط شیوا |
ازین کشاکش زمان دراین بُعد ساکت نگاه برای یک لحظه صدا طنین هر عزم و دعا صدای یک بانگ اذان که می پیچد هر جا ببین مرگ چگونه مرا به اغوشش فرا می خواند چطور هنوز دنیایی ها به وجودم عادت دارند برای کدام بهانه بودنم تحقق دارد دعاهایت ؟ یاداوری خاطرات کوتاهت منم که اینجا نشسته ام می بینی . . . دارم به اسمان نگاه می کنم پس دست هایم کجاست ؟ چرا برای روبه اوج رفتن و کمک خواستن فرار می کنند هنوز هم مغرورم و نمی بینم که دیگر چیزی برای جولان ندارم می خواهم دعا کنم برای لحظه های تردیدم شاید خدا این بار ببخشد مرا هر چند لایقش نیستم شاید دعوتم کند این بار همراه با فرشته ای تنها
نمی دانم . . . یک احساس سیاه وسفید انقدر مرا می فشارد که فراموش کرده ام زندگی با گذر چه چیز در تداوم است که شاید دیگر نمی دانم از برای چه اینجایم از نسل کیستم و دینم چیست . . . حالا این جا نه من مهم ام نه احساساتم و نه بود و نبودم تنها دیوارها سخن گفتن بلدند شاید باید سنگ شوم تا حضور پیدا کنم شاید باید در فرار باشم تا معروف شوم
نمی دانم . . . در این جا تنها من سرگردانم دارم به امدو شد ها فکر می کنم به ادم های غمگینی که به من لبخند می زنند به زندگیه من در یک اتاق خالی از گرما و شوق دیگر انگشتانم وسعت محبتت را نمی توانند لمس کنند دیگر حسی برای احساست باقی نیست شاید باید لباس از تن ارم و پا به اب بزنم روشنایی او من را صیقل می دهد خدای من نفس هایم دیگر من را لایق بودن نمی بینند دارند دزدکی من را زندگی می بخشند فقط می خواهم یک چیز را بدانم . . . در ان دوردست ها باز هم رویاهایم معنا می یابند ؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 14:2 توسط شیوا |