پیوست: اول از همه اینکه وبلاگم یک ساله شد تولدش مبارک ! ! ! دوم اینکه اگر می خواین من به وبلاگ نویسیم بتونم ادامه بدم از اقا پسر ها خواهش می کنم از گذشتن نظر های عاشقانه خود داری کنند وئیلا من مجبور به حذف نظرشون می شم ممنون شیوا 
گوش کن صدای چک چک خاطراتمان را
روی ظرف بلورین زندگی
گذشته با وجود تو
سبز می شود در باغچه ی ذهنم
و اینده صف می کشد در جلوی چشمانم
و اینگار یک من خالی با بودن تو
رنگ می گیرد ازدیروز و فرداهایش
امشبم را ببین
خواب ؛ مخمل تو را ارمیده در بازوان شبم
و به التماس خورشید افتاده ام
که صبح دیر تر بتابد
روی فردای حجیم افکارم
می دانی اغازم
دارم از حر نگاه سرشارت
زندگی را از نو می سازم
می خواهم ابر باشم و بیارم و بشویم
و تو افتاب باشی و من را محو کنی در گرمایت
شاهد روزهای خوشبختی ام
این بار کلبه ی وجودم را برای سکنایت تجهیز کرده ام
من همه سختی راه را می پذیرم
اگر برای لحظه ای باشم در یادت
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 5:0 توسط شیوا |
این بار اگر برای ثانیه ای پلک هابم روی هم گزارم حادثه ی وجودم فراموش خواهد شد من تکراره یک تکراره دوباره ام تکراره یک عادت که روزها سراسیمه ثانیه ها را دنبال می کند و شب ها شکایت از تاریکی اسمان دارد باید ترک شوم از این عادت بیهوده می خواهم فرار کنم از پس این لحظه های اندوه که هر وقت هم که یادم می کند من ان موقع در لذتی فراموش شده ام به یاد می اورم سرود های کودکی ام را که همیشه در انتظار ریختن ترس موش از امدن خرگوش ماندم به یاد می اورم بزرگی ای دنیای من تنها به اندازه سه عدد بود و کوچکی معنا نداشت چقدر قانع بودم ان روزها و حالا یک من خالیه پوچ که در حسابو کتاب فردایش هنوز تردید را به دوش می کشد رو به رویم با طعنه لبخند می زند سرود های کودکانه ام کودک درونم دوباره یاد بچگی کرده است کجائید؟ ؟ ؟ 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 2:30 توسط شیوا |
یک شب به اسمان خواهم رفت ! ! ! و تمام رنج های انسان را به دوش خواهم برد تا ستارگان بدانند که ما لایق ستایش شدن بودیم و یا این بار را بر دوش خداوند خواهم گذاشت تا بداند. . . گناه محصول رنج انسان است. . . و خیلی دوست دارم به خدا بگویم. . . با همه ی پرستشی که درون من را سرشار کرده است زندگی ام مرا هر روز تهی تر می کند. . . که بوی گند عشق بازی بهشتیان با حوریانت. . . روح ما زمینیان را مسموم کرده است. . . و اتش جهنم تو سال هاست که کلبه های چوبین مارا می سوزاند . . . . . . کی با من می یاد؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:22 توسط شیوا |
امروز بهونه نیست امروز تلنگریست که یادمان بیفتند تک تک خاطرات عاشقانه مان را با همدمی یکتا. . . امروز یادیست بر گذشته تا بر تعهد خود پایبند تر شویم و هر روز عاشق تر. . . تا یادمان بیفتد که خداوند نماینده ی انحصاری اش را در کنارمان فرستاده تا در سختی ها و در روز های سرد زندگی اسمان ابری را افتاب شود و از ان بالا بتابد بر همه چیز. . . و گاه باران شود و ببارد تا بشوید غبار خستگی را از تنمان. . . ان گاه است که نهال وجودمان با گرمای افتابش وخیسی بارانش در برابر سردی زندگی رشد می کند . . . و با پشتوانه ای امن با خیال راحت قد علم می کند و می جنگد ! ! ! در باد و طوفان صبراو چون گردبادی طوفان را در هم می پیچد . . . و ان گاه است که نو درخت کوچک وجودمان راه ایستادگی را می اموزد تا هر وقت او نبود بتواند تنها در برابر همه چیز بایستد. . می دانی مادر!! صدایت را دوست دارم نوازش دستانت را می پرستم برای بوسیدنات و بوئیدنات بی صبرانه انتظار می کشم !! می دانی مادر!! می خواهم یکی مثل تو شوم شجاع و صبور و عاشق !! ان نگاه هایت مرا دیوانه می کند چه کنم با این دل دیوانه تو بگو؟؟؟ چگونه تو تجمع همه ی احساسات و صفات خوب هستی بگو؟؟ چگونه امن ترین جا اغوش همیشه بازت برای من است ؟؟ نه می خواهم وصف کنم نه می خواهم صفتی بهش اضافه کنم چون خودت می دانی دوستت دارم پس بدان این از همیشه بیشتر معنی می دهد روز مادر مبارک ! ! ! اینم برای کسی که می دونم درسشو خونده !!! صدایت را دوست دارم صدایت بوی خوش بهاران را تجلی می کند صدایت را دوست دارم ارامشت دریای طوفانی قلبم را به اقیانوس ابدیت می کشاند صدایت را دوست دارم صدایت وجود خراشیده ام را صبقل می دهد و انگاه است که حسی غریب من را فرا می گیرد و چفدر ثانیه ها سریع از پس هم می گذرند و انگاه است که رویا ها به من لبخند می زنند عکسی از تو به ستاره ها نشان داده ام و انها گفتند اند : اری این حقیقته...!!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:32 توسط شیوا |
در یک روز تعطیل زمستانی پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود او كفش به پا نداشت و لباسهايش کهنه بودند زن جواني ازآنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد،آرزو و اشتياق را درچشمهاي آبي اوخوانددست كودك را گرفت.................... و داخل مغازه برد و برايش كفش ويك دست لباس گرم خريدآنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفتحالا به خانه برگرد. امیدوارم كه تعطيلات شاد وخوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد،نگاهي به او كرد وپرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم من فقط يكي از بندگان او هستم پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داري....!
زندگی ام دارد کوچک می شود دارد در تمام برگ های دفترم در سطل پر از کاغذ های مچاله ی گوشه ی اتاقم در قاب عکس یاد اور روزهای خوش کودکی ام در کم ترین حجم ممکن ، خلاصه می شود زندگی ام دارد کوچک می شود اری......! دارد فراموش می شود در یادداشت های دفتر خاطراتم در یکایک لحظه های نزدیک و دور در نگاه های بی تاب ادم ها که صبح ها سرشارند از شوق اند و شب ها بی رمق از نور زندگی ام دارد کوچک می شود دارد به اندازه سر انگشتانم می شود زندگی ام دارد در اتاقم توصیف می گردد این دیوار ها دارند به طرف من می ایند نزدیک و نزدیک تر دیگر از ادراک ذهن من خارج است پنجره را باز خواهم کرد این جا تحمل سنگینی مرا ندارد تا خدا فاصله ای نیست خورشید مرا در مهمانی غروب همراهی می کند پرواز... بس اسوده ام خواهد کرد! ! !

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:23 توسط شیوا |