
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:46 توسط شیوا |
در اینجا سایه ها از ما فراری اند خورشید رنگی از گرما نبرده است در اینجا اسمان سیاه است ابرهای خشم در برکه ی وجود اسمان حکم رانی می کنند در اینجا هوا بوی تعفن می دهد حیوان ها تنها غذای لاش خور ها هستند در اینجا خدا از وجودش شرمنده می شود دیگر ارزوهایش در کوله های حسرت به خواب رفته اند در اینجا دیگر عقاب های عشق به طعمه ی جدید حمله نمی کنند بلکه مغلوبانه برایشان تله می گذارند در اینجا دنیای ادم ها فقط در کف دست هایشان است دیگر حتی جلوی پایشان هم نگاه نمی کنند در اینجا فرسایش ذهن ها معنی ارامش می دهد عادت های ما از هویت ما سر چشمه نمی گیرند از بازتاب رفتار ما در دیگران وجود می پزیرد نمی خواهم از جنس این ها باشم این ها فقط از سنگ هستند و کلوخ کاش اسمان یر ما رحمتی کند و ببارد و این سیال زمین را از حقارت انسان ها پاک کند تا حقیقت معنی یابد تا خدا روزی را اشفته از خلقتش سر به بالین نگزارد کاش اسمان بر ما رحمتی کند کاش اسمان بر ما رحمتی کند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:27 توسط شیوا |
آبیست پیچک اندامم وقتی کنار درخت وجودت می ایستد وه ه ه چه باد هنرمندانه با نگاهش من و زندگی ام را به خود بارور کرد به دنبال چه بودم در ویرانه های نگاهت تا که پر گیرم من از شادی با نیم نگاهی از سرایت تو در من چه بودی که حال تنها خاطراتت من را به زندگی تحمیل می کنند من چه بودم؟؟؟ خون ابه نگاهی که تنها از کناره نخل وجودت گذشتم ... 
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:36 توسط شیوا |
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
میگریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:25 توسط شیوا |
عارفان علم عاشق می شوند بهترین مردم معلم می شوند عشق با دانش مکمل می شود هر که عاشق شد معلم می شود تقدیم به تمامی معلم هایی که دلی به وسعت دریا دارند
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:19 توسط شیوا |
همیشه قلبم از سردی نگاهت خدشه بر می داشت شاید همونا بودن که وقتی از درد همه ی وجویم پر می شد من با گرمای عشقت اون رو اشتباه می گرفتم همیشه هر وقت سعی می کردم دنبال رد پای نگام تو چشمات بگردم وقتی می دیدم جادش خاکیه پیش خودم می گفتم عجب گرد و خاکی کردم تو چشمات که دیگه قدم های نگاهم توی چشماش باقی نمی مونه....... افسوس.... که من نه سردیه عشقت رو فهمیدم و نه شلوغیه نگاهت رو شاید حالا که خوب فکر می کنم می بینم این جمله ی معروف که میگه : اونی که خواب رو می شه بیدار کرد ولی اونی که خودش رو زده به خواب.. اصلا !!!!! خیلی به درد من می خورده و من این رو هم نفهمیدم ..........!!!!!! 
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 17:34 توسط شیوا |
باز هم این قلم در دست من است باز چه می خواهی گوئی ای دل باز کدامین راز را بازگو می کنی؟ تا کجا باید رفت ؟؟ تا کجا باید دید؟؟؟ تا کجا اسم این احساس سرد را عشق بنامیم؟ تا کجا این غرور شهوت انگیز ما را از آفرینش ها جدا کرد نه این بار می شکنم این بلور غرورم را اهای چشمانم را باز کنید آفتاب را باید دید خواه پشت ابر خواه نورانی تا کجا از این زمان به آن زمان رفتن زیر سایه ها پناه بردن تا کجا؟؟ تا کجا مهربانی را خاک کردن جشن زنده به گور کردن من تا کجا؟؟ می خواهم زنده بمانم می خواهم آسمان آبی باشد ماهی ها قرمز من بی رنگ کاش افتاب بر من می تابید کاش افتاب بر من می تابید.... 
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:41 توسط شیوا |