و من زمستان های زندگی را
به امید بهار می ماندم
افسوس
این بار بهار نیست در خواب زمستانیست
و
دارکوب را ببین
که بر درخت زندگی می کوبد
چقدر زندگی پوج تو خالیست
و تو باز می گویی
نیمه پر را بنگر
نگاه کن!
تمام لیوان زندگی خالیست...![]()
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:6 توسط شیوا |
و سبزترین یادگار هایت را برایت می فرستم
تا بدانی حتی با این ها هم نمی تو انی من را نگه داری عاشقانه ترین لحظه ها را برایت می فرستم تا بدانی این ها هم یاداور چیزی برای من نیستند و ناب ترین حرف هایت را روی کاغز تحریر می کنم تا بدانی حرف هایت حتی به درد تحریر کردن رویا هایم هم نمی خورد پس برو چون ماندنت هم مرا خو شحال نمی کند...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:32 توسط شیوا |
و انگاه که سایه ی ابر ها
درپائیز زندگی روی برگ ها می افتد من را ببین که چگونه با رقصشان یکی می شوم و واز فریاد برگ ها زیر پاهایم بشناسم که من پائیزی ام...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:15 توسط شیوا |